تبليغاتX
دختری که قولهایش را نمیخورد...
دختری که قولهایش را نمیخورد...
حس خوب زندگی....
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391  توسط پری
سلام و صد سلااااااااااااااااام خدمت دوستای خوبم....

روزگار عالیه... عالیه ...عالیه.... شایدم مث روزای دیگه است واین دید منه که عوض شده....

جان جانم من مشغول کارایی پایان نامه اشه و منم مشغول پروژه های این ترمم.....

سختی وجوود داره و گاهی وقتا که میمونم بین خیلی از مسایل میشینم وسط حوض مشکلاتو

دونه دونه حلش میکنم و کیییییییییییییف میکنم...

خوشحالم... خیلی زیاد... اینکه میبینم تو 23 سالگی جان جان خیلی بیشتر از اونی که باید باشه 

هست اینکه میبینم واسه رسیدن به خواسته هام دارم میجنگم .....این یعنی خود خود زندگی....

الان من نیاز به یک عدد دوربین دارم .... یک عدد لپ تاپ چون این لپ تاپم شکسته و اینکه سی

دی هم  نمیخونه... اگه از این ماه برم سرکار اینارو حتما واسه خودم میخرم.... 

همچنان  مثبت فکر میکنم و نتیجه اش رو هم میبینم.... خیلی زود... حس قدرت... حس خوب

زندگیداره واسم.... 

_________________________________________________________________________________
     
خدایا شکرت....
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391  توسط پری
امروز سر یه سری جریانا یهو تصمیم گرفتم با مشورت اون وکیل مهاجرتی  به چنتا از

دانشگاههای آلمان ایمیل بزنم و شرایط خودمونو بگم... توی اون ایمیل اینطور نوشتم که ما فارغ 

التحصیلیمو چنتا از کارایی که جان جان داره انجام میده رو انجام شده گفتم. و حالا منتظر این

جواب اونام....حدو یک ساعت پیش گوشیم زنگ خورد دیدم جان جانه... برداشتم دیدم با یه

صدایی که کلی خوشحالی توشه داره داد میزنه پرییییییییییییییییییییییییییی یه خبر خوش! گفتم

حتما باز مثبت گرفته و اینا! برگشته میگه استادم گفته ترم دیگه برم برنامه نویسی الکترونیک رو

به بچه ها تو دانشگاه درس بدم!!!!!!موهام سیخ شد! یعنی چی؟ خدایای یعنی اینقدر زود؟؟؟

اینقدر زود انرژی های مثبت منو جواب دادی؟؟؟چی میتونه واسه آدم از این بالاتر باشه؟؟؟

خدایا شکرت! پسرم داره به جاهای خوبی میرسه! 

دیشب اولین خط از ترجمه ی کتابشو واسه من گفت! با این همه مشغله ای که داره بازم

حواسش بهم هست تا یکم دیر بهم زنگ میزنه یا وقت نداره یه جوری جبران میکنه....خدای من

.من میدونم بهترینارو واسه من و جان جان رقم میزنی ولی ازت میخوام این وسط دوستای 

خوبمم از این خوبیات دریغ نکنی.... 

عارفه ی گلم..... نسای گلم.... پری گلم.... جمینی گلم.... یاسی گلم.... پارمین گلم... دخترک گلم...

نانا گلم... آنای گلم...نیلای گلم...و.... و تموم دوستانی که حافظه ام یاری نمیکنه.... تموم

دوستانم روتو بهترین شرایط زندگی ایدالشونو قرار بده.... آمین


پرپر نوشت: فردا هفدهمین ماهگردمونه جان جان... هفدهمین سالگرد بودنمون تو یه جان جان

41 ساله ای و منم یک پری 39 ساله!!!!


_________________________________________________________________________________
     
شیک باش و بخند ....
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391  توسط پری

یکی از چیزایی که همیشه ازش در هر شرایطی لذت میبرم شیک بودنه.... اینکه آدما خوش

لباس باشن به من انرژی مثبت میدن... یکی از چیزایی که باعث میشه همیشه بهش توجه کنم

این بوده که جان جانتو بدترین شرایطی که دیدمش و با من بود شیک بوده و بسیار خوشبو....

جدا از اون عکسایی که واسه شوخی از جان جانم گذاشته بودم پسرم همیشه شیکه... 

خودمم دوست دارم تا آخر عمر این روند و ادامه بدم... زیادی ولخرجم و اینو میدونم ولی بهم

ثابت شده هرچقدر بیشتر خرج کنی خدا بهت بیشتر میده.... واینکه ببخش... دوستان تا میتونید

وسایلی که نیاز ندارینو یا اینکه واسه کس دیگه کاربد بهتری داره بی منت ببخشین... بزارین این

حس خوب توی شما باشه....خسیس بودن توی دنیا ممنوع! من به شدت از هر انسان خسیسی

دوری میکنم و  دوستی با اون رو به ضرر خودم میدونم.... ما توی این دنیا هرچقدر بیشتر

ببخشیم... پولدار باشیم و خوش لباس و خوش صحبت باشیم و لبخند بزنیم خدا مارو که بندشیم

بیشتر دوست داره.... چون میبینه بنده اش داره لذت میبره.... من شده خیلی وقتا 1000 تومن 

ته کیفم بوده و یکی رو دیدم که ازم خواسته دادم بهش و فرداش 10 برابرش دستم بوده.... و 

اینکه تشکر کنید.... از انسانهای خدا.... از موجودات.... از هرکسی که کارای خوبی واستون

انجام میده تشکر کنید.... به همدیگه لبخند بزنید... بی منت... بی چشمداشت...همیشه توی 

خیابون لبخند روی لباتون باشه.... الکی نگین ما نداریم... ما بیچاره ایم که شمارو چشم

بزنن بگین خدارو شکر خدا هوامونو داره.... غر زدن ممنوع! اصلا خوشم نمیاد هی آدمو میبینن

آه... ناله.... نداریم... بدبخیتیم. بی پولیم....اینا کاری و درست نمیکنه... همت کن ...لبخند بزن....

به ایست . ببین خدا چطوری کاراتو راه میندازه....من خودم همیشه تو لیست اهداف آینده ام

اینکه که وقتی شرکت زدم همه ی کارکنان اونجا از مستخدمتا به بالا یک جور برخورد و یک مدل

احترام داشته باشن... همه شیک... همه مهربون... همه خوش خنده....توی این محیط زندگی آدم

نه از کاری خسته میشه و نه افسرده....کلا خوش خنده هستم بنده... !:دی

_________________________________________________________________________________
     
با تموم دنیا بجنگ....
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391  توسط پری

وقتهایی که میرم دانشگاه و غرق در آنچه انجام میدهم میشوم و از رشته ای که میخوانم لذت

میبرم .....وقتی دختر پشت سری ام دارد تند تند غر میزند که خسته شده ایم و استاد تمامش

کن ......وقتی مدام میگوید من از معماری متنفرم و بر میگردم و میگویم چی دوست داری که با

ناراحتی میگوید مکانیک..... گفتم چرا نمیخوانی؟؟؟ چرا نمیشی همان که میخواهی؟؟ میگوید

سخت است.... میگویدخانواده اش نمیگذارند.... قشنگ بر میگرد و درست مقابل میز نقشه کشی

اش مینشینم و میگویم مرا میبینی؟ من دو تا رشته رو انصراف دادم.... ولی نهایت رسیدم به

معماری.... چشمانش را به وضوح احساس میکنم که درشت کرده و مینگرد مرا..... میگوید نه...

تو خونه ما کسی هوایم را نداشت....میگویم.... هه... تو خونه ما هوا اصلا نبود!!!! میگوید اگر

بخوانم و نشود چه؟ میگویم میشود... کافیه بخواهی...میگوید: مادرم نمیگذارد.... میگویم: مادرم

میگفت محال است بگذارم باز هم از این شاخه به آن شاخه بپری...میگویم: میدانی نهایت قضیه

ات در این رشته چه میشود؟ حیره نگاهم میکند و میگویم: میشوی یک معمار که حتی حالش از

تمام بناهای شهر بهم میخورد.... میشوی یک عقده ای که هرگاه یک دانشجوی مکانیک را دید 

میگوید آه.... میشوذ کسی مث خیلی از مردمان این شهر با نارضایتی پول کافی در نمی

آورند....اشک در چشمانش حلقه زده میگوید: چه خوب حسم را میگوی.... میگویم: میدانی ؟؟

من برای رسیدن به معماری با کل خانواده و از همه مهمتر با خودم جنگیدم.... میدانی؟؟؟ ولی

الان عاشق رشته ام هستم....امروز تند تند همان دخترک را دیدم و گفت: میخواهم بروم مکانیک

حتی شده با تموم دنیا بجنگم.....لبخندی زدم ..... یک نفر دیگر هم راه را دید.... خدایا اگر تمام

انسانهایی که اینطور گم کرده اند خودشانرا هم جلوی پایم بگذاری بی هیچ منتی راه را خواهم

گفت..... چون روزی کسی هم را را به من نشان دادکه عاشق رشته اش بود.... جان جان 

گلم..... 

پرپر نوشت: در این پست میخوام نموم نظرات رو بزارم تا ببینید چقدر مردم بی ربط . بی سواد زیادن!!!!!!

انسانهایی که حتی نمیدونن واسه کی میحوان چی بگن!!!!

_________________________________________________________________________________
     
بزارین خودم باشم...
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391  توسط پری
تو خونه ما تا زمانی که بله بله بگی و الکی تایید کنی میشی یک دختر باسواد... با کلاس... روشنفکر.... و خوب...

و پول که سهله تو جون بخواه.... ولی من نیستم... من اهل تظاهر و بله بله گویی هایی که پشتش باج باشه 

نیستم.... من نمیتونم با صدای بلند و نور زیاد بخوابم.... من باید تو سکوت بخوابم.... من باید تو سکوت با اون 

آهنگی که خودم دوست دارم درس بخونم.... من باید به افکارم احترام گذاشته بشه.... بنه اینکه تایید بی حساب

کنن ولی اگرم انتقادی هست با احترام.... اگه تفاهمی نیست با خنده.... من نمیخوام برم جایی که باید بخاطر

حفظ ...وای بد میشه و اینا برم به زور بخندم.... من میخوام خودم باشم... بی هیچ حرفی خود واقعیمو همه 

دوست داشته باشن نه خودی که خودشون دوست دارن.... دوست دارم برنامه ای که خودم دوست دارم

رو ببینم... نه اونی که اونا دوست دارن.... دوست دارم  برم... بر از اینجا تا حرمتها شکسته نشده.....

تا حرفی دلشون رو درد نیاورده.... تا .... ولی کاش میشد با دل خوش رفت... با اینکه من هروقت که رفتم

بگم یادش بخیر روزگار خوب... ولی ..... ولش کن... کسی را دارم که میداند چه میگویم... که میداند

دلیل اعتراضم بی چشم رویی نیست حقیقت محض است.... کسی که مث هیچکس نیست....

پرپر نوشت: ولی.... ولی.... ولی...... هرچه میکشیم از این ولی ها و اما و کاش هاست..... 

_________________________________________________________________________________
     
بهشت....
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391  توسط پری
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟

                                                                    هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت.....

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود..... گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت........


_________________________________________________________________________________
     
خلیج پارس؟؟؟
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391  توسط پری
بی هیچ حرفی دعوتتان میکنم به خواندن این پست محشر جان جان :    دنیارو آب برد!!

_________________________________________________________________________________
     
تلاش..
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391  توسط پری
وقتی نشستم و توی تقویم دارم تند تند تعداد واحدایی که گذروندم تو این دوسال رو از این واحدای جدید

کم میکنم و میبینم 93 تموم میشه. تند تند تو دلم میگم سال دیگه نه.... سال دیگر تر.... وای یعنی میشه؟؟

بعد یهو میرم تو این رویا که من ترم آخرمو دارم به نامزدیم با جان جان فکر میکنم و شایدم تو پروژه پایان ترمم 

اون کنارمه...... بعدم دیگه اون روزا من مهندس میشم.... داریم تند تند کارای رفتنمونو انجام میدیم....

چقدر خوبه ها... نه؟ رویارو میگم.... منو جان جان متوسط روزی حداقل 3 بار درمورد آلمان رفتنمون حرف میزنیم

و اینکه چی کنیم و چیکار کنیم..... دوست دارم با دانش برم یه جایی دیگه... هفته پیش که با وکیله صحبت

میکردم میگفت شرایط نامزدتون ( چه خوبه این جمله کاش بود ) از شما خیلی بهتره!!! اون با این وضعیت

دانشگاه و زبانش احتمال فاند گرفتنش بالاست! تازه نمیدونه که میخواد یه کتابم چاپ کنه! 

اونوقت من چی ؟ هیچی! من یک عدد پری هستم که خودمو میچشبونم به یک عدد علی و میریم:دی

شوخی کردم... من باید مدرکامو جمع کنم وقتی ندارم که...چشم بهم بزنی میگذره.... 

اگه آیلتس 8 بگیرم یعنی عالیه.... جان جان که 100 % میگیره ولی من...! نمیدونم.....

اینکه کسی رو دارم که بالاست خوبه ها.... ولی یکم استرس آوره.... ولی من دارم تموم تلاشمو واسه

اینکه بخوام بهتر شم میکنم .......


برچسب‌ها: آلمان نوشت
_________________________________________________________________________________
     
خداروشکر....
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391  توسط پری
دیروز که با جان تو نمایشگاه بودیم وقتی رفتیم تو شبستان یهو صدای اذان پخش شد....

دستامو بدون انیکه متوجه بشه عمدی بوده از دسش در آوردم تو دلم واسه چند لحظه به خود خود خدا قسمش

دادم که این دستا همیشه تو دستای من بمونه.... که این عشق همیشه پاک باشه....

و حال خطاب به جان جانم:

آقایی وقتی میدیدم چطور واسه اینکه من تو انتخاب کتابام بهترین رو بخرم کمکم میکردی.... وقتی میدیدم

که تند تند سرفصلاو میخوندی و ترجمه میکردی و میگفتی پری این چظوره.... میخواستم همونجا داد بزنم

ازت ممنونم خدا... که کسی رو دارم که بخاطر من تموم تلاششو میکنه که من کمبودی حس نکنم...

آقایی وقتی رفتی پیش اون خانومه و بهش گفتی از اون کلاهای تبلیغاتی کجا دارن ؟ داشتم تو دلم

واسه داشتن تو خداروشکر میکردم که لحظه به لحظه حواست بهم هست... که مراقبمی.... که

میدونی من شکموام و تو هی میخواستی کاری کنی بهم خوش بگذره.... عزیزکم.... بابت تموم دیروز

ازت ممنونم .... روز خوبی بود... خیلی خیلی خوب... نه بخاطر کتاباش.... فقط بخاطر خود خود تو علی

_________________________________________________________________________________
     
نمایشگاه کتاب ...... پرواز جان جان.....
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391  توسط پری
من اومدم...... 

امروز ساعت 7:30 رسیدم تهران دیدم جان جان نازم واستاده.... پسرکم مث پروانه دورم میچرخیدیم اول رفتیم

چیپس و ماست خوردیم و کلی حرف زدیمو بعدم رفتیم بستنی خوردیمو من گوشیمو زدم به شارژ....

بعد باهم رفتیم نمایشگاه.....

اوف که هرچی از شلوغی بگم کم گفتم.... و حالا خلاصه:

دستام  تو دستش بودو میچرخیدیمو اول از همه تو غرفه های معماری میرفتیم بعد الکترونیک.....

همون اول که رفتیم تو یکی از غرفه های جامعه معماران به ما گفتن معماری هستین؟ جان جان گفت:

نه من الکترونیکم خانومم معماریه..... منم با خنذه گفتم آخه به قیافه این میخوره معمار باشه؟ :دی

بمیریم براش.... بعد رفتیم تو کتابای خارجی و یهو که من تو غرفه داشتم دنبال کتابای خودم میگشتم

دیدم اون کتابی که جان جان خیلی وقته دنبالشه اونجاست. گفتم: علی.... اونجارو.....

به جون خودم اگه کمی اغراق کنم این علی انگار که بچه ی گم شده اش رو پیدا کرده باشه. اول کمی

رفت نزدیک... بعد پلکاشو باز کرد یهو در یه حرکت کتاب و انداخت تو بغلش.... بعد تند تند ورق میزد 

و بلند بلند ذوق میکرد... تازه اون وسط منم حسودیم شد با کتابه.... بعد هی با عنوانایی مث :

قربونش بشم...! فداش بشم! عسل منه! به کتاب ابراز لطف میکرد!!!!!!

بعدش اینکه من رفتم کتابامو خریدم که دختر عموی علی و شوهرشون که تو شمال با هم بودیم هم به 

ما ملحق شدن.... من گرما زده شده بودمو هی تند تند غر میزدم.... ولی این جان جان مث یک پدر/.

که مواظب بچه اشه همش حواسش به من بودو هی تند تند نوشابه... ذرت.... آب معدنی... بستنی....

ساندویچ میخرید.... بعد یهو دیدیم ای دل غافل که ساعت 15 مین مونده به بلیط من.....

بله..... دوستان اینجا بود که ما تند تند رفتیم تو آرژانتین و یهو چیزی که نباید میدیدیمو و دیدیم.....

پرواز جان جان با دو پا!!! بله درست شنیدین این جان جان از میله ها پرید و پرواز کنان اتوبوسی که داشت

میرفت رو نگه داشت.....!!!! منم سوار شدم و الان در خدمت شمام......این بود گزارش نمایگاه کتاب ما......

_________________________________________________________________________________
     
 
 
درباره وبلاگ


گاهی وقتا تو زندگی ما هست که باید ثبت بشن.... حالا چه خوب چه بد. اینجا من از خودم و عشقم جان جان مینویسم تا یادم بمونه چی بودم و بخاطر اهدافم چیکارا کردم....
برچسب‌ها
آرشيو مطالب
مطالب اخير
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
امكانات جانبي
Daisypath Friendship tickers Daisypath Graduation tickers

ابزار رایگان وبلاگ
مدل لباس

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

 

پیج رنک

دانلود آهنگ